تبليغاتX
ای خدای عشق ما را بنده کن

ای خدای عشق ما را بنده کن

میخ من

 

همچون میخی کوبیده شده ای  درست در وسط قلبم!

در می آورم،

دیدن جایش روی دیوار دل سوزنده و آزار دهنده ست...

گذاشتن سر جایش،

احساس درد و سنگینی ست...

 

روزهایم شده زندگی با میخ یا جای یک میخ!

شاید به این درد و سوزش های گاه به گاه عادت کرده ام!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 10:49  توسط مریم  | 

توقف در یک نقطه

 

روزی خواهم ایستاد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 18:46  توسط مریم  | 

بی سانسور

 

همه چی داره پیش میره اما نه اونطوری که من میخوام... لا اقل از وقتی

خواستم یه قرار رو با خودم بذارم که جز خودم و خودت کسی دیگه ای

روحش هم خبر نداشت...ولی نمی دونم چطور شد که همه از تصمیمم

باخبر شدن! حداقل میذاشتی جوهر این تصمیم خشک می شد بعد دست

 به کار میشدی!

چیه؟از ضعیف کشی لذت می بری؟میخوای به روز اول نکشیده بگی

نمیتونی؟

باشه...اینجوریاس...خیالی نیست...بچرخ تا بچرخیم!!!

شایدم من ساده و احمقم...شاید کار تو نیست...شاید من همه چی رو

 به تو ربط میدم!شاید بخطر اینکه تو خدایی و همه چی یه جورایی زیر سر

توست! میدونی بنظرم اصلا شاید همه چی یه اتفاق ساده ست و من

بیخودی ربطش میدم...شاید تو هیچ دخالتی نداری!!!

ولی آخه اگه هم اتفاق بودن خیلی جالبه که بعد تصمیم من بوده!

نمیدونم چی باید بگم از این همه...

 

 پ.ن : گیجم از دیروز و امروز صبح و... !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:31  توسط مریم  | 

من گیجم

 

 

از قانون احتمالات بیزارم وقتی سنگینی میزانش سیر به جانب

منفی ها ، نبودن ها و نشدن ها دارد . وقتی فکر میکنم و انبوهی

از احتمالات پیش رویم گسترده می شود و من آخر نمی فهمم

به فریاد کدامیک گوش فرا دهم!

اگر این گونه باشد...

اگر آن گونه باشد...

اگر اشتباه باشد...

اگر درست باشد...

...اگر

...اگر

...اگر

 

پ.ن:  و من گیجم ... خیلی گیج

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 22:33  توسط مریم  | 

دنیای من!

 

صدایی تو جهانم نیست

فقط تصویر می بینم

 

پ.ن :ساعت ۲.۵ نیمه شب... بازم خلوت من و ...عاشقانه های داریوش!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 2:34  توسط مریم  | 

خسته ام

دیگراز مریم ناتوان این روزها خسته ام...از مریمی که حتی نمی داند چه می خواهد...از

مریمی که تنها پس اتفاقاتی پنهان هست که گویا قرار نیست هیچگاه به وقوع بپیوندند...از

مریمی که نمی داند جوانی چیست و از هر پیرزن هشتاد و اندی ساله هم محتاط تر و ترسوتر

است...از مریمی که حتی نمی داند می خواهد یا نمی خواهد...از مریمی که حتی اگر خواست،

نتوانست...از مریمی که در لحظه لحظه ی این روزها می پرسد ، خدایا پس تو کجایی؟....

از مریمی که خسته ی تمامی این ماه هاست....... خسته ام

 

پ.ن : وشاید توانایی های من بیش از این حرف ها بود(!!!)....من کجا تحلیل

رفتم؟...نمی دانم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 20:40  توسط مریم  | 

دنیای این روزهای من - داریوش

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم


در حسرت فردای تو تقویمم رو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشت رو تن می کنم
آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم 


دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

 

پ.ن : بازم این آهنگ  و این اتاق ..... و من!



 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 15:8  توسط مریم  | 

آرزوهای کودکانه

 

از وقتی یادم میاد همیشه یک سری آرزو داشتم...نمی دونم اسمش چیه!

گویا بهش میگن

.......آرزو!

اما توی این برهه از زندگی ، آرزوهای من بیشتر از هر زمانی کودکانه و یا

شایداحمقانه به نظر می رسه!

من دلم می خواهد بنشینم و ساعت ها ، سیر ، نگاهت کنم...به صدایت

 گوش دهم و تحسینت کنم...سپس به خدا فکر کنم و به خاطر آفرینش

کسی چون تو ، تحسینش کنم !

یادمه وقتی ۱۶ سالم بود ، دوست داشتم گیتار بودم! از اون زمان تا حالا

همیشه فکر می کردم اون آرزو کودکانه ترین آرزوی عمرم بوده اما....

حالا من در سن ۲۲سالگی دوست دارم یک روپوش پزشکی سفید مردانه

 باشم!

وقتی اون رو روی دوشت میندازی یا وقتی روی دستهات سوار می کنی...

یا هنگامی که به تن می کنی!

 

و به راستی چه برازنده ات است ...        

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:22  توسط مریم  | 

سردرد

دلم می خواهد خم شوم ... سرم را به زیر شیر آب سرد برم...

 جمجمه ام را بشکافم و تمام توده های متاستاتیک را دانه دانه با

 دست های خود بیرون کشم ...

سپس با دقت جمجمه ام را بخیه زنم و با آرامش و لذت سرم را زیر شیر

 آب سرد برم ...

 و بعد از آن دیگر به یاد نیاورم که در قلبم چه می گذرد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:14  توسط مریم  | 

می خواهمت

   می خواهمت 

   ای شیرین ترین تلخی ها

   ای زیباترین زشتی ها

   ای پاک ترین بدی ها

   ای دلنوازترین دلخراشی ها

   ای خوشایندترین ناخوشایندها

   ای پیداترین ناپیداها

   ای خاصترین عام ها

   ای ماندنی ترین گذراها

   ای بودنی ترین نبودنی ها

   ای بلندترین پستی ها

   ای روشن ترین خاموشی ها

   ای بااحساس ترین بی احساس ها

   ای لایق ترین نالایق ها

   ای درست ترین نادرستی ها

    .......

                                     

                                می خواهمت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 20:52  توسط مریم  |